مرد کوچکم
سلام گوگولی مامان چه طوری پسرکم جات که خوبه چون با اینکه هنوز چیزی به دنیا اومدنت نمونده یعنی تقریبا ٨ روز دیگه ولی ماشاالله خوب فعال و پر جنب و جوشی نمیدونی چه لقدایی میزنی عسلکم عاشق این ورجه وورجه هاتم چند روز پیش داشتم ظرف میشستم یه لحظه شکمم یه کوچولو خورد به لبه ی سینک ظرف شویی چه لقدی زدی بماند پسرم چنان محکم بود که یه لحظه ترسیدم بدشم کلی ازت معذرت خواهی کردم که جاتو تنگ کردم و عصبانیت کردم زندگی من . اولین باریم که تو دل مامانی شروع به حرکت کردی توی چهار ماهگی بود هیچ وقت یادم نمیره روز عید فطر بود دقیقا ساعت ٧:٤٥ دقیقه ی صبح بود من تازه بیدار شده بودم خوابم نمیبرد همین جوری دراز کشیده بودم یه دفه توی شکمم یه احساس لرزش کردم انگار خود تو جمع کردی بعد باز کردی انقدر ذوق کردم که نگو یه احساس لذت بخشی که نمیتونم توصیفش کنم فقط گریه نکردم از ذوق زیاد زودی رفتم بابایی و بیدار کردم و بهش گفتم اونم کلی ذوق کرد پسر عزیزم تنها بهونه ی زندگیم وقتی حرکتاتو حس میکنم مخصوصا وقتایی که آروم کف پاتو از اینور شکمم میکشی اونور اشک تو چشام جمع میشه ودلم میخواد همون موقع بیای بیرون واز عشق زیاد لپتو گاز بگیرم از وقتی که باردار شدم وخدا تو رو تو وجود من قرار داده بیشتر از هر زمان دیگه به عظمت خلقت خدا پی بردم البته از درک بیشترش عاجزم ولی یه جورایی یه کوچولو حسش کردم عاجزم از این همه رمز وراز واقعا چه جوری یه وجود پاک توی وجود دیگه رشد میکنه و به تکامل میرسه پسرکم از خدا میخوام که خودش حافظت باشه و به من توان وآگاهی اینو بده که بتونم تو رو با آداب اسلامی پرورش بدم واونطور که شایسته است وقتی که بزرگ شدی و درکت از زندگی زیاد شد بتونی ابروی دینت باشی و تنها دغدغه و خواسته ی قلبیم همینه از خدا میخوام که کمکم کنه به امید و یاری خودش خیلی میخوامت مرد کوچکم

عاشقتم و میبوسمت ١٠٠٠ تا

مرد کوچکم
